اول گفتن دخترخالش هشتو میخواسته و خاله کوچکش واسطه شده و که کلا هشت گفته نه و قضیه منتفی شده . الان یه چیز دیگه میگن که جریان به کل عوض شده . 

دخترخالش گفته ما چند سال با هم بودیم بعد یهو گفت میخواد با تو ازدواج کنه ! 

اینا هیچی ، اینم که کلا از طرف خانواده مادری طرد شدن ، هشت هم از طرف پدر و مادرش طرد شده هیچی ، الان چطوری شد که تقصیرا افتاد گردن من ؟! 

اصلا حوصله ندارم . خوابم میاد . سرم درد میکنه . صد نفر رو به روم هستن و منم تک و تنها افتادم .

سرم خیلی گیج میره .



*بحث دخترخاله ی هشت و خود هشته و روابطشون که الان نمیدونم چه ربطی به من داره . 

عاقا هشت با دخترت بوده ؟! دوست بودن ؟ با هم خوابیدن ؟ از هشت بچه داره ؟! اصن دخترت زن هشت ! از این بالاتر که نداریم خب که چی الان ؟! الان من زنشم دیگه بکشید بیرون باو .


***جملات بالا فقط برگرفته از جوگیری ساده ی نویسنده است وگرنه نویسنده ی مذکور گوه میخوره با این شرایط زندگی کنه***

در کل منظورم اینه الان موضوع چیه ؟! بحث چیه ؟! چه ربطی به من داره ؟ چرا هشت حرف نمیزنه ؟ اگه کاری کرده چرا مثه موش ترسیده مثه مرد وایسا بگو آره عاقا من یه غلطایی با دخترتون کردم چشمم کور دندم نرم حقمه بی آبرو شم بگید چیکار کنم ؟


*نمک ریزی نویسنده در این پست فقط و فقط تحت تاثیر شیاف دیکلوفناک است که گردن درد وی را بهبود داده است بعد از هفتاد و دو ساعت متوالی . وگرنه مشکلات وی همچنان ادامه دارد*