امروز یه چیزی متوجه شدم اما نمیدونم صحتش تا چه حده .

هشت هر بار که از من ناراحت میشد و قهر میکرد ، فردای اون روز بشدت دلتنگ میشد و زنگ میزد .

اصلا براش مهم نبود چقدر زنگ میزنه انقدر زنگ میزد تا جواب بدم .

اینبار که هشت حرف آخر رو اول زد و خیال هر دومون رو راحت کرد ، من دیگه داشتم به قهقهرا میرفتم که یک دفعه امروز صبح یک دوستی زنگ زد و گفت به مشاور گفته دلم براش تنگ شده و دوسش دارم و نظرم عوض شده و میخوام برگردم . 

مشاور هم گفته خوب فکراتو بکن رفتار هاش و کاراش رو در نظر بگیر ببین میتونی کنارش زندگی کنی و برگردی به شرایط قبلی یا نه ؟! اگه نمیتونی الکی برنگرد . الان نصف راهو رفتی .

منم امروز به مادرم گفتم دیگه هشت نمیخواد منو ، ایرادی نداره زنگ بزن بیان و رسما بگن .

اینکه من زنگ زدم به هشت و اینجوری گفت بیشتر شبیه بچه بازیه . بگو با بزرگترش بیاد این حرفا رو بزنه .

مادربزرگمم یکم با مامانم صحبت کرد و به مامانم گفت چیا بگه به ننش .

به نظر من مشاورش حرف درستی زده . فکراشو بکنه چون من تحمل این بچه بازیا رو ندارم ! مسخره ی کسی هم نیستم .