یهو برمیگرده میگه اممم خانوم هفت شما سحری خوردین ؟! 

تا بناگوشم لبام کش میان و سعی میکنم ذوق زدگیمو پنهان کنم ک میگم نه !

میگه عه بدو دختر الان اذان میگن ، آقای فلانی شما برای دخترمون مریض فرستادی ؟! 

اقای فلانی میگه نه .

میدوئم و به اصرارش سحری میخورم .