یه سری از نوشته ها ، درفت هستن . ینی زمانی من نوشتمشون و حالا به هر دلیلی دوست نداشتم منتشرشون کنم ، چند وقت بعد منتشرشون میکنم .

لویی خوبه خیلی هم خوبه ، اگر نشون هر کس دیگه ای بدیش با این خصوصیاتی که داره صد در صد همون لحظه لویی رو میزنه زیر بغلش و با خودش میبره :)) .

اما لویی مال من نیست ، نمیخوامش ! الان نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم . واقعا نمیتونم عاشق کسی باشم . 

میخوام تنها باشم .

با این حال بازم دلم میخواد لویی رو داشته باشم .

دلم میخواد یکی باشه منت بکشه حالمو خوب کنه ولی یک طرفه باشه . که صد در صد به یک ماه نکشیده لویی خسته میشه و میره . نامردیه :/ 

کاش رابطم با لویی جدی نشه .

یه بار سینی گرد و کوچولویی دستش بود مثل دف گرفت دستش و با ریتم خوند : توامان ناز و نیازی :))

بهم حق بدید از فرط تنهایی رغبت شدیدی بهش پیدا کردم .