اخیرا یاد خاطرات ازاردهنده ای میفتم . 

نبود لویی باعث میشه فکر  کنم ، گاهی سردرد میگیرم دلم میخواد سرمو بکنم و بندازم یه طرف دیگه و از شرش راحت شم .

نمیخوام حتی یه لحظه یاد هشت بیفتم .

چند وقت پیش ها کلی زور زدم چهره و اسم خواهرشو یادم بیاد !

رفتم سراغ برنامه نویسی و سعی کردم ذهنمو ازاد کنم اما نشد .

یکم کتاب خوندم از عباسِ معروفیِ جان ، یکم فیلم دیدم .

والا فیلمم دیگه نمیشه دید ! هر دو دقیقه یه صحنه داره :| هر بار یه فیلمو تموم میکنم ناراحت میشم . 

دلم میگیره ! موقعی که با هشت بودم فیلما نصفه می موند و هیچ فیلمی به خاطر این صحنه ها تموم نمیشد .

از این موضوع احساس ناراحتی شایدم شکست میکنم .

چند وقت پیشا یه فیلم از ملیسا مک کارتی دیدم the life of the party .

اون زنی که زندگی ملیسا رو بهم زده برمیگرده و بهش میگه من قراره با شوهرت خوشبخت بشم .

ملیسا هم هیچی نمیگه . 

این فیلم مثه یه انگیزه برای من بود ، ولی خب ! زندگی من با ملیسا خیلی فرق داره .

بودن لویی مثل کلونازپام برای من بود ، تا وقتی لویی بود سراغ فیلم دیدن نمیرفتم ، سراغ هیچ کار مشترکی که من و هشت میکردیم نمیرفتم .

الان از بلایی که داره سرم میاد مطلعم و کاری نمیکنم .

بیشتر دلم میخواد دیگه جلوی خودمو نگیرم ، بزنم بیرون و عفت عمومی رو لکه دار کنم :)) 

بی قید و بند باشم ، ز غوغای جهان فارغ ! خوش بگذرونم تا نیمه های شب مست کنم و وسط یه پارتی باشم .

هیچ شرط و شروط و خط قرمزی برای خودم نذارم همه رو خط بزنم. حیف از تزریق ژل و گونه خوشم نمیاد وگرنه اینکارارو هم میکردم . لویی خوشش نمیومد ! حتی از ارایشم خوشش نمیومد میگفت پوستت خراب میشه .

چقدر خوبه یکی نگران ادم باشه .

وقتی فردی در افسردگی متوسط تا شدید فرو میره امکان سر زدن هر کاری ازش انتظار میره بیشترین خطر آسیب به خود "خودکشی" یا دیگران "دگر کشی" است .

اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی قله ی تمام بیماری های روانِ .

یه سری از جملات کتاب روانمه .

دیگه نمیخوام خط قرمزی داشته باشم ، مگه چند بار زندم !